تبليغاتX
به سايت گلستانه خوش آمديد
.
قالب وبلاگ

.

یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد.

 مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار وارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را
زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته م.مه ی شیر یارانه ای رو لولو برده.

گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت:
منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.

منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!

گرگ دوباره زد به پیشانیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت:

بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها
هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.

و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.

اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت:

 آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.

شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست.

اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا رابرایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت:

 خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه روبیارم.

بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک ازسقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه ی پرتیراژ صبح هم رویش نمی شود آن را بکند تیتر درشت.

 یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست وسی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.

گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت:
ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد.

 گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه هاآش بپزم اون رو هم می دم به شما.
دندانپزشک که لجش درآمده بودتمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.

بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند.
استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیرنقدی با مامان بزی حساب کرد.

وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی هندی و با دست شروع کرد به خوردن.

خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که بیلاخ!

از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.

بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در انظار عمومی و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.

حبه ی انگور هم وقتی سریال ستایش تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:11 ] [ ابوذر اولیائی ]

فیزیکدانان کوانتمی دانشگاه کالیفرنیا کشف عجیبی کرده اند که به گونه ای نشان می دهد جسمی که در مقابل یک فرد قرار گرفته و دیده می شود می تواند به صورت همزمان در جهانی موازی نیز وجود داشته باشد.

به گزارش خبرگزاری مهر، این کشف به واسطه ذره ای کوچک و فلزی انجام گرفته است؛ براده ای به قطر یک تار مو، جسمی که بسیار ریز است اما در عین حال می توان آن را با چشم غیر مسلح نیز مشاهده کرد.

دانشمندان این ذره را در کاسه ای مخروطی و تاریک سرد کرده و تمامی هوای اطراف آن را به منظور حذف ارتعاش خارج کردند. سپس محققان ذره را مانند یک دیاپازون حرکت داده و مشاهده کردند ذره در زمانی واحد حرکت کرده و متوقف می شود.

چگونه این پدیده را درک کنیم؟

برای درک این پدیده که کاملا غیر ممکن به نظر می رسد، باید بسیار بسیار کوچک اندیشید، حتی کوچکتر از اتمها، الکترونهایی که به دور هسته اتم در گردشند، در آن واحد در حالتهای چند گانه حرکت می کنند که ثابت کردن آنها تقریبا غیر ممکن است. به بیان ساده تر می توان گفت زمانی که فردی در شهر اکلاهاما به دیدن مادر خود می رود در جهان موازی که ذرات اتمی وی در آن حضور دارند همان فرد در خانه مشغول تماشای تلویزیون است.

به گفته دانشمندان شاید این پدیده کاملا غیر واقعی به نظر آید اما بر پایه علم حقیقی رخ می دهد. بر اساس یکی از نظریه های فیزیکی زمانی که پدیده ای در یک حالت مشاهده می شود این پدیده جهان را به دو بخش تقسیم می کند. نظریه چند حالتی بر این پایه استوار است که جهان فعلی طی مشاهده انسان متوقف شده و انسان تنها یکی از واقعیات در حال وقوع را مشاهده می کند. برای مثال می تواند توپ فوتبال را ببیند که در هوا در پرواز است، اما شاید در جهان موازی این توپ در همان لحظه سقوط کرده باشد و یا شاید اصلا فردی در آن لحظه مشغول بازی فوتبال نباشد.

بسیاری از فیزیکدانان بزرگ پایه های علمی جهان چند حالتی را حتی اگر نتوان آن را به اثبات رساند قبول دارند. "شان کرول" از موسسه تکنولوژی کالیفرنیا یکی از این فیزیکدانان بوده و معتقد است تا زمانی که نتوان تمدنهای فوق پیشرفته بیگانه را تصور کرد که پی به واقعیت این نظریه برده اند، انسانها تحت تاثیر امکان وجود جهانهای دیگر قرار نخواهند گرفت. وی در عین حال معتقد است هرگز فردی قادر به ابداع دستگاهی نخواهد بود که با استفاده از آن بتوان میان این جهانها ارتباط برقرار کرد.

درک واقعیت جهان موازی بستگی شدیدی به درک انسان از زمان دارد. به گفته "کرول" ما زمان را به صورت واقعی احساس نمی کنیم، تنها شاهد گذشت آن هستیم. برای مثال گذشت زمان در هنگام یک مسابقه هیجان انگیز بسیار سریع و در سر کلاس یک درس کسل کننده کاملا کند است. یا هنگامی که فردی تلاش دارد با تاخیر در دفتر کارش حاضر نشود، دقایق برای وی با سرعتی باور نکردنی می گذرند اما چند دقیقه باقی مانده از ساعت کار به راحتی با چندین ساعت برابری می کنند.

بازگشت به آینده

"فرد آلن ولف" از دانشمندان فیزیک کوانتم نیز معتقد است زمان به شکل یک خیابان یک طرفه به نظر می آید که از گذشته به سوی حال در حرکت است، اما با در نظر گرفتن نظریه های قابل ملاحظه ای که در سطح کوانتمی ارائه شده اند، ذرات در آن واحد به سمت عقب و جلو در حرکتند. در صورتی که بتوانیم از بخش "جلو و عقب رفتن در آن واحد" صرف نظر کنیم، شانس درک بخشی از فیزیک را از خود گرفته ایم.

به گفته "ولف" زمان در ماشینهای کوانتمی به صورت مستقیم حرکت نمی کند بلکه حرکتی زیگزاگ داشته و به همین دلیل وی معتقد است امکان ساختن ماشینی که بتواند زمان را منحرف کند، وجود دارد.

به گفته "ریچارد گات" فیزیکدان دانشگاه پرینستون "سرگئی کریکالو" فضانورد روسی که در 6 ماموریت فضایی حضور داشته است نسبت به بقیه انسانهای روی زمین 48/1 ثانیه جوانتر است زیرا وی در سرعتی بسیار بالا در مدار حرکت کرده است و کم سن تر بودن نسبت به بقیه به معنی جهش به آینده و تجربه نکردن زمان حال مشابه با دیگران است. به گفته وی از جهتی می توان گفت این فضانورد به سوی آینده سفر کرده و دوباره بازگشته است!

"گات" می گوید نیوتن باور داشت زمان پدیده ای جهانی است و تمامی ساعتهای جهان به صورت یکسان حرکت می کنند. اکنون با توجه به نظریه نسبیت خصوصی اینشتین می توان گفت سفر به آینده امکان پذیر است. با در نظر گرفتن نظریه گرانش اینشتین، قوانین فیزیک از منظری که امروز آنها را درک می کنیم نشان می دهند حتی سفر در زمان به سوی گذشته نیز امکانپذیر است اما برای مشاهده امکان این سفر باید قوانین جدید فیزیکی در سطح کوانتمی فراگرفته شوند.

درک این قوانین نیز با استفاده از ذره ای فلزی و بسیار کوچک و کاسه ای مخروطی شکل آغاز شده است. در واقع فیزیکدانان دانشگاه کالیفرنیا با ابداع خود مقیاس ماشینهای کوانتمی را به ابعاد بزرگتری تغییر دادند.

بر اساس گزارش فاکس نیوز، مسئله بعدی فراگرفتن چگونگی کنترل ماشینهای کوانتمی و استفاده از آنها برای اجسام بزرگتر است. در این صورت شاید بتوان با دستکاری تنها چند الکترون کوچک به جهان موازی دست پیدا کرد.

برگرفته از سایت تابناک


برچسب‌ها: اخبار
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:6 ] [ ابوذر اولیائی ]
يک بازرگان موفق و ثروتمند ،از يک ماهی گير شاد كه در روستايی در مكزيک زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صيد می كرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگيری ؟
ماهی گير پاسخ داد: : مدت خيلی كمي
بازرگان گفت : چرا وقت بيشتری نمی گذاری تا تعداد بيشتری ماهی صيد كنی؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد برای سير كردن خانواده ام كافی است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كنی؟
ماهی گير جواب داد: با بچه ها يم گپ می زنم . با آن ها بازی ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتری ماهی بگيری می تواني با پولش قايق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قايق های ديگری خريداری كنی آن وقت تعداد زيادی قايق براي ماهيگيری خواهی داشت .
بعد شركتی تاسيس می كنی و اين دهكده كوچک را ترک می كنی و به مكزيكوسيتی می روي و
بعدها به نيويورک وبه مرور آدم مهمی می شوي .
ماهی گير پرسيد : اين كار چه مدتی طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال .

و بازرگان ادامه داد: در يک موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشی و اين كار ميليون ها دلار نصيبت می كند.
ماهی گير پرسيد : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا می رسد . به يک دهكده ی ساحلی می روی براي تفريح ماهی گيری ميكنی . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دو...
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:3 ] [ ابوذر اولیائی ]
 

 

خدایا! ... رحمتی کن ، تاایمان ، نام و نان برایم نیاورد! ... قوتم بخش ، تا نانم را ، و حتی نامم را ، در خطر ایمانم افکنم! ... تا از آنانی نباشم که ، پول دین را می گیرند ، و برای دنیا کار می کنند! ... بلکه از آنانی باشم که ، پول دنیا را می گیرند ، و برای دین کار می کنند!(دکتر شریعتی) ......

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:57 ] [ ابوذر اولیائی ]
همره


بقلم قصه نویس نامی ایران، شادروان صادق چوبک

دو تن به از یک تن‌اند.  زیرا پاداش نیکویی
برای رنجشان خواهند یافت.
چون هرگاه یکی از پای افتد دیگری وی را
بر پای بدارد؛
اما وای بر آنکه تنها افتد، زیرا کسی را نخواهد
داشت که در برخاستن وی را یاری دهد.
توراة : آیات 9 و 10 از باب چهارم کتاب جامعه
 

 

دو گرگ، گرسنه و سرمازده، در گرگ و میش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند.  برف سنگین ستمگر دشت را پوشانده بود.  غبار کولاک هوا را در هم می‌کوبید.  پستی و بلندی زیر برف در غلتیده و له شده بود.  گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ پوزه در برف فرو می‌بردند و زبان در برف می‌راندند و با آرواره‌های لرزان برف را می‌خائیدند.
جا پای گود و تاریک گله آهوان از پیش رفته، همچون سیاهدانه بر برف پاشیده بود و استخوان‌های سر و پا و دنده کوچندگان فرومانده پیشین از زیر برف بیرون جسته.  آن دو نمی‌دانستند به کجا می‌روند؛ از توان شده بودند.
تازیانه کولاک و سرما و گرسنگی آنها را پیش می‌راند.  بوران نمی‌برید.  گرسنگی درونشان را خشکانده بود و سیلی کولاک آرواره‌هایشان را به لرزه انداخته بود.  به‌هم تنه می‌زدند و از هم باز می‌شدند و در چاله می‌افتادند و در موج برف و کولاک سرگردان بودند و بیابان به پایان نمی‌رسید.
رفتند و رفتند تا رسیدند پای بیدِ ریشه از زمین جسته کنده سوخته‌ای در فغان خویش پنجه استخوانی به آسمان برافراشته.  پای یکی در برف فرو شد و تن بر پاهای ناتوان لرزید و تاب خورد و سنگین و زنجیر شده بر جای وا ماند.  همره او، شتابان و آزمند پیشش ایستاد و جا پای استواری بر سنگی به زیر برف برای خود جست و یافت و چشم از همره فرومانده بر نگرفت.
همره وامانده ترسید و لرزید و چشمانش خفت و بیدار شد و تمام نیرویش در چشمان بی‌فروغش گرد آمد و دیده از همره پر‌شره بر نگرفت و یارای آنکه گامی فراتر نهد نداشت.  ناگهان نگاهش لرزید و از دید گریخت و زیر جوش نگاه همره خویش درماند.  پاهایش بر هم چین شد و افتاد.
وانکه بر پای بود، کوشید تا کمر راست کند.  موی بر تنش زیر آرد برف موج خورد و لرزید و در برف فروتر شد.  دهانش باز ماند و نگاه در دیدگانش بمرد.
وانکه بر پای بود، دهان خشک بگشود و لثه نیلی بنمود و دندان‌های زنگ شره خورده به گلوی همره درمانده فرو برد و خون فسرده از درون رگهایش مکید و برف ِ سفید ِ پوک ِ خشک، برف ِخونین ِ پُر ِ شاداب گشت.

[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:31 ] [ ابوذر اولیائی ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است .

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 13:32 ] [ ابوذر اولیائی ]

گلشیری و جریان سیال ذهن

محمد علی سپانلو شاعر و مترجم گران قدر ایرانی  معتقد است که با آثار گلشیری «تکنیک تازه ای در داستان نویسی عرضه شده است». وی در آغاز این تکنیک را در «ادبیات بوف کوری»یافته است. آن چه وی با تعبیری دیگر ارائه می کند در واقع همان «شیوه سیال ذهن » است.

 

گلشیری نخستین بار این تکنیک را در شاهکار خود«شازده احتجاب» به کار گرفت و پس از آن در ادامه خلق آثار بعدی اش نیز هرگز این شیوه را کنار نگذاشت. از آن جمله می توان به رمان « شب شک»اشاره داشت که برخی آن را پیچیده ترین داستان شیوه ذهنی او و بهترین نمونه آثار گلشیری دانسته اند.

در رمان«بره گمشده راعی»که جلد اول آن در سال 1356 با نام «تدفین زندگان» منتشر شده است، با تفاوت های اندکی گلشیری از همان شیوه استفاده کرده است. رمان کوتاه «آینه های دردار» نیز هرچند در واقع سفرنامه ای است که گزارش می شود، ولی شیوه روایت همان « شیوه سیال ذهن است». در واقع می توان گفت : قدرت فنی گلشیری در خلق شیوه ای ابهام آمیز به کار می رود که طی آن زمان ها و حوادث و مناظر در هم می ریزد و با یکدیگر تداخل و تداعی می کند. به عنوان مثال در قصه «شازده احتجاب» ماجرای خونین چهار نسل در ذهن فرد چهارم بازسازی می شود ، اما نه به شیوه مألوف و آشنای رجعت به گذشته ، بلکه این گذشته است که در اکنون حضور می یابد.

تمام واپس زدگی هایی که در هزار توی روان آدمی لانه کرده است و روابط زندگی و عوامل مختلف محیطی آن ها را تا اعماق ضمیر نا خود آگاه واپس زده اند ، به مدد تداعی های خود جوش مجال ظهور می یابند و نویسنده نکته یاب آن لحظه را به بند می کشد. شالوده داستان «شازده احتجاب» بر مبنای همین تداعی ها استوار است و خاطرات چهار نسل در طول یک شب از زبان شازده بیماری واگویه می شود.

به کار گیری درست شگردها و تکنیک ها در ساخت داستان موفقیت بزرگی را برای گلشیری در پی داشته است تا آن جا که جامعه ادبی ایران وی را به عنوان مهمترین نویسنده پس از صادق هدایت شناخته است و «شازده احتجاب» را قله بلند در داستان نویسی فارسی دانسته، هرچند «شیوه سیال ذهن» نخستین بار به وسیله صادق هدایت در «بوف کور» و پس از آن صادق چوبک در « سنگ صبور» و بهرام صادقی در «ملکوت» به کار گرفته شد، اما اوج این توفیق را باید در «شازده احتجاب» دید.

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 12:52 ] [ ابوذر اولیائی ]

درختان بارش برف قبلی را هنوز بر دوش خود حس می کنند

و سرمای هوا را از به هم مالیدن دستان رفتگر کوچه تان خوب می فهمید

اوضاع قلبتان را بررسی کنید

گویا گنجشکی بر حصار نازک آن نغمه سر می دهد

□□□

یا من در اشتباهم

یا اناری که سفره دلش را برای شما گشوده است

که هیچ کس حتی فال اش راهم نمی گیرد

بخاری دلتان که خاموش است

لا اقل قلبتان را با پتو بپوشانید که یخ نزند!

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 20:8 ] [ ابوذر اولیائی ]

زمان در شيوه سيال ذهن

فهم شيوه سيال ذهن بدون درك عامل زمان كه به شكل خاصي به كار گرفته    مي شود ، ميسر نيست .در فلسفه برگسون با دو نوع زمان مواجه مي شو يم : «يكي به تطبيق آن با بعد و يكي به ادراك او در نفس ، اولي كميت است و دومي كيفيت ... وقتي كه يك شبانه روز مي گوئيم : تصور ما از اين مدت مقرون است با تصور مقارنه خورشيد با نقاط مختلف يك دايره آسماني ، پس در واقع ابعادي را و مقارنه چيزي را با آن ابعاد به نظر آورده ايم،و از اين روست كه زمان يك شبانه روز را كميت مي دانيم ... پس حقيقت زمان اين نيست بلكه آن است كه به وجه ديگر در نظر بگيريم ، يعني به ادراك نفس در بياوريم.چشمانتان را بر هم بگذاريد و ذهن را از جميع امور مادي خالي كنيد ، و توهم اشياء و ابعاد و نقاط مختلف زمين را از خود دور ساخته و به درون نفس و ضمير رجوع نمائيد . آنچه در آن حال ادراك مي كنيد حقيقت زمان است.»

با درك درست از همين زمان است كه نويسندگان نيمه  اول قرن بيستم طرح داستاني و حركات شخصيت هاي خود را كه بر اساس زمان تقويمي و نظمي ثابت در تقدم و تاخر زماني صورت مي گرفت كنار نهادند. بر اساس همين برداشت از زمان ، بالاتر از همه ، مارسل پروست رمان شگفت انگيز خود "در جستجوي زمان از دست رفته" را نوشت.

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 8:2 ] [ ابوذر اولیائی ]

تفاوت هایی که بین رمان روان شناختی و رمان جریان سیال ذهن وجود دارد مربوط به حوزه ذهن انسان است.

 ذهن ما کل حوزه روندهای ذهنی را از پیش از آگاهی گرفته تا لایه های سخن آرایی عقلانی در بر می گیرد.

رمان های روانی با لایه های سخن آرایی عقلانی سر و کار دارد ولی رمان جریان سیال ذهن با لایه هایی سر و کار دارد که پیش از لایه های ارتباطی و گفتاری است... در لایه های گفتاری عقل و منطق حاکم است ... از سویی دیگر در لایه های پیش از گفتار نظم و عقل و منطق حاکم نیست و بنا بر این نه ترتیب زمانی مطرح است و نه نظم منطقی و نه سانسور... نویسندگان مشهوری که چنین رمانی را نوشته اند جیمز جویس،ویرجینیا  وولف،ویلیام فاکنرو هوشنگ گلشیری هرکدام برای در اختیار گرفتن موضوع و ارائه شخصیت ها شیوه های متفاوتی را به کار گرفته اند.

به هنگام خواندن رمان های سیال ذهن ، در روند داستان به دنبال طرح یا نظم منطقی گشتن کاری بیهوده است و همین خود یکی از موانع بزرگ برای فهم درست چنین رمان هایی است. خواننده ای که به شیوه معمول داستان خوانی به سراغ این گونه رمان ها برود ، بی گمان راه به جایی نخواهد برد ، تنها زمانی به نتیجه خواهد رسید که از همان ابتدا برای فهم آن قدم به قدم در آن نفوذ کند و هم چون خود نویسنده زمان را از نو بسازد. زیرا در این گونه رمان ها ابهام جای هر گونه تمهیدی را می گیرد و خواننده از همان سطر اول بی مقدمه و به یک باره در وسط داستان قرار می گیرد . از این رو آگاهی از ویژیگی های چنین رمان هایی کمک بزرگی در درک درست آن به ما می کند. به عنوان مثال برخی از ویژگی های این رمان ها ذکر می گردد .

1)    حذف روابط علّی و طرح داستان.

2)    حذف یا کم رنگ شدن ماجرا یا داستان قصه.

3)    عدم رعایت تسلسل زمانی.

4)    حذف دانای کل (در واقع دخالت مستقیم یا غیر مستقیم نویسنده و ارائه تصویر از ذهن شخصیت واحد).

5)    زبان استعاری ( به وسیله زبان استعاری است که نویسنده می تواند عقاید شخصی خود را به طرز نا معلومي در بافت کلی قصه بگنجاند).

با این همه توجه نویسندگان نیمه اول قرن بیستم به ساختن این نوع رمان ها سبب به وجود آمدن شگرد ها و تکنیک های پیچیده ای در ابعاد گوناگون ساخت رمان ، از جمله شیوه روایت آن شد.از مهم ترین این تکنیک ها می توان اشاره ای داشت به شیوه های «حدیث نفس» و «تک گویی درونی » تفاوت این دو شیوه در این است که در شیوه «حدیث نفس» فرض بر حضور مخاطب است. از نویسندگانی که از این شیوه استفاده کرده اند می توان به ویلیام فاکنر، ویرجینیا وولف و هوشنگ گلشیری اشاره کرد.

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:35 ] [ ابوذر اولیائی ]

اصطلاح جریان سیال ذهن را نخستین بار ویلیام جیمز روانکاو آمریکایی قرن نوزدهم به کار برده است بر اساس کشف وی :«خاطرات ، افکار و احساس ها ، بیرون از دایره آگاهی اولیه وجود دارند وعلاوه بر این ، به صورت زنجیر بر آدم ظاهر نمی شوند ، بلکه به صورت جریانی سیال آشکار می شوند . به این اعتبار جریان سیال ذهن کاربرد روان شناسی دارد» هم چنین با مراجعه به کتاب فرهنگ اصطلاحات ادبی تعریفی را که از جریان سیال ذهن در می یابیم چنین است: «شیوه ای است در روایت که به موجب آن عمق جریان ذهنی یک شخصیت که آمیزه ای است از ادراکات حسی و افکار آگاه و نیمه آگاه ، خاطرات ، احساسات و تداعی های تصادفی ، به همان صورت بیان می شود».

به دنبال نظریه ویلیام جیمز و نظریات فلسفی هانری برگسون در مورد حافظه و زمان و نظریه«ضمیر ناخودآگاه فردی» زیگموند فروید و نیز نظریه کارل گوستاو یونگ مبنی بر «ضمیر ناخود آگاه جمعی» از سال 1913 به بعد رمان هایی در غرب نوشته شد که با آن چه تا آن زمان نوشته شده بود تفاوت داشت. این رمان ها بعدا «رمان های روان شناختی » و «رمان های سیال ذهن» نام گرفت.

حدود سال های 1913 ودر آستانه جنگ جهانی اول سه نویسنده بدون آگاهی و اطلاع از یکدیگر آثاری را خلق کردند. این سه نویسنده عبارتند از: مارسل پروست در فرانسه ، دوروتی ریچارد سون در انگلستان و جیمز جویس در ایرلند.

ویژگی بارز اینان کاوش در لایه های پنهان ذهن شخصیت هاست ، به عبارت دیگر این داستان نویسان کوشیدند تا درونی بودن تجربه را حفظ و ضبط کنند ، که در واقع این سنتی در داستان نویسی مدرن بود و بعدها به شیوه سیال ذهن مرسوم شد. در حقیقت پیدایش رمان سیال ذهن به دنبال این ضرورت صورت گرفت که نویسندگان در یافتند برای شناخت واقعی انسان رفتار بیرونی او بسنده نیست ، چه بسا ما تحت تاثیر عوامل مختلف ، بسیاری از اندیشه و احساس های درونی خود را در مرحله آشکار شدن ، سانسور می کنیم یا واپس می زنیم، از جهت دیگر آگاهی از جهان درون انسان ابعاد پیچیده شخصیت او را بیش تر آشکار می سازد . بر همین اساس «رمان پسیکولوژیک » یا «رمان روان شناختی » تولد یافت.

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 0:18 ] [ ابوذر اولیائی ]


باد که گیسوانت را به رقص در می آورد

هر لحظه هزار بار دلم شهید می شود چونان چون هر لحظه

که هزار بار دوستت می دارم

 

 

 

چشمانت که منبع ناتمام ، تمام جاذبه های عالم است

چند گاهی است که مرا آشفته خویش نموده

چندان که به هر چه نظر می گیری تا دیر زمانی در آن محو می شوم

 

و آن گاه

وقتی به خود می آیم که تو را در آن نمی بینم

 

 

واما لبانت

که به لطافت نسیم بهاری رویایی خوش برایم به ارمغان می آورد

همواره متبسم

چون غنچه نیمه بازی است که بوسه گاه عاشقانه عاشق دچار توست

این همه را گفتم

که کمی دلم سبک شود ازبغض عشق تو

و بدانی

که دوستت می دارم

دوستت می دارم

دوستت می دارم


[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 22:20 ] [ ابوذر اولیائی ]


تمام كبوتران قلبم را براي تو سر مي دهم

 

در آن هنگام كه گونه هايت سيراب از بوسه گل هاي بهاري است


و گيسوانت دستان خسته مرا نوازش مي دهد


و تو


خوب مي داني كه آينه ها ديگر تصوير مرا نشان نمي دهند!


چرا كه ديري است در هم تنيده است


شعر من و


آغوش مهربان تو

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 16:23 ] [ ابوذر اولیائی ]



موج تکرار زمان باز بر آشفت ز غم

 

 

سایه ای پیدا نیست

 

 

آسمان بغض ترک خورده خود را وا كرد

 

 

ومن اکنون

 

 

هیچم!

 

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 14:7 ] [ ابوذر اولیائی ]



از عشق چه گويم اين دل خون است


حال دل ما تو در نيابي چون است


غم هاست  در اين سراي دل از اين عشق


وين راه زدل به عشق لاله گون است

[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 8:0 ] [ ابوذر اولیائی ]

گله دارد دل من


گله از درد عميق


زجدا بودن ها


كه جدا نيست ز ما


وز همه خوبي ها كه دگر رنگ ندارند به رخ


و از آن ابر كبود


كه دگر باران را از سر بي مهري


با دل تنگ قفس يار نكرد


تا كه آواز كنان زير باران برويم


هم صدا با دل خاك


بوي آزادي را به تو تقديم كنيم



دل من نالان است


گله دارد ز خدا


آن خدايي كه تويي


چه كنم تن اين شيشه دل


عالمي از سنگ شده


دل من تنگ شده


و فقط مي گويم


چو گذر كردي از آن باغ قشنگ


برسان ياد مرا به همان گنجشكي كه در آن نزديكي


روي گل هاي انار


نغمه ها سر مي داد


و به او ياد بده


كه دلم پر درد است!


كه دلم پر درد است!

[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 10:53 ] [ ابوذر اولیائی ]

خواب مي بينم


زندگي را خواب مي بينم


تمام پرنده هايي كه آسمانشان خط كشي شده است

وپرواز را تنها وتنها در حجم خالي اين آسمان محکومند

خواب می بینم


بی هیچ ملاحظه ای عریانی ماه از پشت قاب  چشم را


سپیده را


شکستن سکوت را


وآنان که با صدای بلند پیر می شوند را


آری


خوب می بینم


خوب می بینم


خوب می بینم

===============================================

منتظر نظرات شما هستم

[ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 12:22 ] [ ابوذر اولیائی ]

من مانده ام

ودنیایی از سکوت
 

چونان مترسکی خیره به جامه سپید دشت
 

در حسرت صدای شیهه اسبها
 

و سرشار از طعم تلخ انتظار
 

گم شده بودم آیا؟
 

یا کسی مرا پیدا نکرد؟!
 

اثری از خیابان نبود وچراغ قرمزهایش
 

تا چشم کارمی کردخیال گندم ها بود که هوسناک قد می کشیدند
 

و آفتاب گردان ها که حسرت شب پیش را در دهان مزه می کردند
 

من گم شده بودم؟
 

یا خدا خسته از خدایی اش؟!
 

چه کسی مرا آبستن این همه سئوال کرد؟
 

دختران بالغ دشت؟
 

دختران انتظار؟

 

یا قطاری که به حرکتش ادامه می داد؟
 

گم شده بودم آیا؟ 

نمی دانم
 

شاید کسی مرا پیدا نکرد
 

یکی بود و یکی نبود

 

ومانده ام

 

 که من گم شده بودم

 

یاماهی که در بی کران آسمان
 

با ابروهای برداشته
 

و گونه های سرخ
 

خود را برای دلبرش آراسته
 

یکی بود و

 

یکی نبود
 

با باری بر دوش 

و بی نهایت سکوت!

 

========================================

 

منتظر نظرات شما هستم

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 7:5 ] [ ابوذر اولیائی ]

دوري زمن

با اين كه تو در قلب من

چون هر نفس هر لحظه خانه كرده اي

مي خوانمت اي هم سخن

دنياي من



درياي دل

خشكيده است بي بودنت

باشد بيايي در برش گيرد تو را

هر لحظه سير از بودنت

رسواي دل



[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 13:36 ] [ ابوذر اولیائی ]

باران ببار

بر آشیان به خون خفته کلاغ

بر حجم واژگون این خنیاگر پلید

کز حنجره ش  کسی نماندست در امان


بر ما ببار

 

بر ما که در جزیره مسموم خنده ها


تنها میان کوه سئوالی نشسته ایم

بر ما که خسته ایم


از ابتذال هوسناک خاطره


بر ما که در صدای عقربه ها خواب بوده ایم


آری ببار


بر سمت ما ببار


سمتی که خوب دیده ایم این قاضیان سراسر عفونتش حکمی به کار نکرده تولید می کنند

آری ببار

ببار وصبور باش


کاین زخم بال کبوتر سرشتها


در امتداد رویش دیوار
 

 

 

بشکفد!

[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 2:4 ] [ ابوذر اولیائی ]

كنار مي زنم غبار ديدگان عشق را
 

به انتظار ديدن دوباره دلت
 

ولي چه سود
 

دلم دگر نمي چشد تو را به كام خود چو شهد
 

كه تلخ مي كند تمام لحظه های بودنت مرا

 

چو مرگ

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:12 ] [ ابوذر اولیائی ]

ديوارهايي كه بلند و بلندتر مي شوند

حوض ما و حوض همسايه

و دو ماهي كه در پس اين مرز

يكديگر را دوست دارند

تك تك شما را به سكوت فرا مي خوانم

تا بر پيراهنتان قلبي بدوزيد

و هر شب

درست راس ساعت 25

به فرصتي كه براي عاشقي يافته ايد

فكر كنيد

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:12 ] [ ابوذر اولیائی ]

خلسه را خواهم ديد

در تن نازك يك دانه انار

زير اندام گياه

خواب را خواهم برد

به فرا سوي غم قرمز يك درد عميق

خواب را خواهم برد

خواب را خواهم برد

به همان جا كه مرا بردي تو

پاي آن تلخي سرد

زير رگبار تگرگ

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:11 ] [ ابوذر اولیائی ]

سالها آرزوی تو

وتماشای مبهم درختان همیشه پائيز

اگر مي دانستي ، مي بايست همدم لحظه هاي تاريك ستاره اي كم سو باشي

اما

پرنده هايي كه مرا ديدند بالهايشان پژمرد

وديگر برگي بر شانه درختان ديده نمي شود

رفتگران از كار خويش بسيار خسته اند

و من

همراه با صداي خش خش برگها

به انتظار نشسته ام

تا باد

كي آواز تو را به گوش من خواهد رساند.

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:5 ] [ ابوذر اولیائی ]

ديروز

شانه به سري را با سنگ نقش زمين كردي

 

امروز

گريه ات مي گيرد به سنگ زير پايت كه دردش آمده

 

فردا

چه گونه مي انديشي

با اين همه دل شكسته!

دستهاي پينه بسته!

[ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 7:36 ] [ ابوذر اولیائی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وبلاگی كه پيش روي شماست با نام "گلستانه" مجموعه اي است از آثار ادبی( شعر ،داستان کوتاه ،مقاله ،نقد و ...) که تقديم می شود به تمام دوستان اهل ادب و هنر ، اميد است بتواند نگاه سراسر مهر شما را راضي نگاه دارد.



کپی برداری آثار متعلق به این سایت در سايت يا وبلاگ دیگری با ذكر منبع و نام نويسنده بلا مانع است.
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Just try to right click on me