|
. |
یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار وارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت. آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا رابرایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی هیجده هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال ستایش رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه روبیارم. یکی از بچه گرگها گفت:بابا!سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها! گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست وسی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه هاآش بپزم اون رو هم می دم به شما. از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 8:11 ] [ ابوذر اولیائی ]
فیزیکدانان کوانتمی دانشگاه کالیفرنیا کشف عجیبی کرده اند که به گونه ای نشان می دهد جسمی که در مقابل یک فرد قرار گرفته و دیده می شود می تواند به صورت همزمان در جهانی موازی نیز وجود داشته باشد.
برگرفته از سایت تابناک برچسبها: اخبار [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:6 ] [ ابوذر اولیائی ]
يک بازرگان موفق و ثروتمند ،از يک ماهی گير شاد كه در روستايی در مكزيک زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صيد می كرد و می فروخت پرسيد : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگيری ؟
ماهی گير پاسخ داد: : مدت خيلی كمي بازرگان گفت : چرا وقت بيشتری نمی گذاری تا تعداد بيشتری ماهی صيد كنی؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد برای سير كردن خانواده ام كافی است .
بازرگان متعجب پرسيد : پس بقيه وقتت را چيكار مي كنی؟
ماهی گير جواب داد: با بچه ها يم گپ می زنم . با آن ها بازی ميكنم . با دوستانم گيتار مي زنم .
بازرگان به او گفت : اگر تعداد بيشتری ماهی بگيری می تواني با پولش قايق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قايق های ديگری خريداری كنی آن وقت تعداد زيادی قايق براي ماهيگيری خواهی داشت . بعد شركتی تاسيس می كنی و اين دهكده كوچک را ترک می كنی و به مكزيكوسيتی می روي و
بعدها به نيويورک وبه مرور آدم مهمی می شوي . ماهی گير پرسيد : اين كار چه مدتی طول مي كشد و پاسخ شنيد : حدودا بيست سال . و بازرگان ادامه داد: در يک موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا ميفروشی و اين كار ميليون ها دلار نصيبت می كند. ماهی گير پرسيد : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگيت فرا می رسد . به يک دهكده ی ساحلی می روی براي تفريح ماهی گيری ميكنی . زمان بيشتري با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دو... ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟ [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:3 ] [ ابوذر اولیائی ]
خدایا! ... رحمتی کن ، تاایمان ، نام و نان برایم نیاورد! ... قوتم بخش ، تا نانم را ، و حتی نامم را ، در خطر ایمانم افکنم! ... تا از آنانی نباشم که ، پول دین را می گیرند ، و برای دنیا کار می کنند! ... بلکه از آنانی باشم که ، پول دنیا را می گیرند ، و برای دین کار می کنند!(دکتر شریعتی) ...... [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 2:57 ] [ ابوذر اولیائی ]
همره
دو تن به از یک تناند. زیرا پاداش نیکویی
دو گرگ، گرسنه و سرمازده، در گرگ و میش از کوه سرازیر شدند و به دشت رسیدند. برف سنگین ستمگر دشت را پوشانده بود. غبار کولاک هوا را در هم میکوبید. پستی و بلندی زیر برف در غلتیده و له شده بود. گرسنه و فرسوده، آن دو گرگ پوزه در برف فرو میبردند و زبان در برف میراندند و با آروارههای لرزان برف را میخائیدند. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 13:31 ] [ ابوذر اولیائی ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت . و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت : خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید : به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت . و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم . سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی . آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است. و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد . و به او طبیب روح و داروی جان رساند . پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده . " بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 13:32 ] [ ابوذر اولیائی ]
گلشیری و جریان سیال ذهن
محمد علی سپانلو شاعر و مترجم گران قدر ایرانی معتقد است که با آثار گلشیری «تکنیک تازه ای در داستان نویسی عرضه شده است». وی در آغاز این تکنیک را در «ادبیات بوف کوری»یافته است. آن چه وی با تعبیری دیگر ارائه می کند در واقع همان «شیوه سیال ذهن » است.
گلشیری نخستین بار این تکنیک را در شاهکار خود«شازده احتجاب» به کار گرفت و پس از آن در ادامه خلق آثار بعدی اش نیز هرگز این شیوه را کنار نگذاشت. از آن جمله می توان به رمان « شب شک»اشاره داشت که برخی آن را پیچیده ترین داستان شیوه ذهنی او و بهترین نمونه آثار گلشیری دانسته اند. در رمان«بره گمشده راعی»که جلد اول آن در سال 1356 با نام «تدفین زندگان» منتشر شده است، با تفاوت های اندکی گلشیری از همان شیوه استفاده کرده است. رمان کوتاه «آینه های دردار» نیز هرچند در واقع سفرنامه ای است که گزارش می شود، ولی شیوه روایت همان « شیوه سیال ذهن است». در واقع می توان گفت : قدرت فنی گلشیری در خلق شیوه ای ابهام آمیز به کار می رود که طی آن زمان ها و حوادث و مناظر در هم می ریزد و با یکدیگر تداخل و تداعی می کند. به عنوان مثال در قصه «شازده احتجاب» ماجرای خونین چهار نسل در ذهن فرد چهارم بازسازی می شود ، اما نه به شیوه مألوف و آشنای رجعت به گذشته ، بلکه این گذشته است که در اکنون حضور می یابد. تمام واپس زدگی هایی که در هزار توی روان آدمی لانه کرده است و روابط زندگی و عوامل مختلف محیطی آن ها را تا اعماق ضمیر نا خود آگاه واپس زده اند ، به مدد تداعی های خود جوش مجال ظهور می یابند و نویسنده نکته یاب آن لحظه را به بند می کشد. شالوده داستان «شازده احتجاب» بر مبنای همین تداعی ها استوار است و خاطرات چهار نسل در طول یک شب از زبان شازده بیماری واگویه می شود. به کار گیری درست شگردها و تکنیک ها در ساخت داستان موفقیت بزرگی را برای گلشیری در پی داشته است تا آن جا که جامعه ادبی ایران وی را به عنوان مهمترین نویسنده پس از صادق هدایت شناخته است و «شازده احتجاب» را قله بلند در داستان نویسی فارسی دانسته، هرچند «شیوه سیال ذهن» نخستین بار به وسیله صادق هدایت در «بوف کور» و پس از آن صادق چوبک در « سنگ صبور» و بهرام صادقی در «ملکوت» به کار گرفته شد، اما اوج این توفیق را باید در «شازده احتجاب» دید.
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 12:52 ] [ ابوذر اولیائی ]
درختان بارش برف قبلی را هنوز بر دوش خود حس می کنند و سرمای هوا را از به هم مالیدن دستان رفتگر کوچه تان خوب می فهمید اوضاع قلبتان را بررسی کنید گویا گنجشکی بر حصار نازک آن نغمه سر می دهد □□□ یا من در اشتباهم یا اناری که سفره دلش را برای شما گشوده است که هیچ کس حتی فال اش راهم نمی گیرد بخاری دلتان که خاموش است لا اقل قلبتان را با پتو بپوشانید که یخ نزند!
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 20:8 ] [ ابوذر اولیائی ]
زمان در شيوه سيال ذهن فهم شيوه سيال ذهن بدون درك عامل زمان كه به شكل خاصي به كار گرفته مي شود ، ميسر نيست .در فلسفه برگسون با دو نوع زمان مواجه مي شو يم : «يكي به تطبيق آن با بعد و يكي به ادراك او در نفس ، اولي كميت است و دومي كيفيت ... وقتي كه يك شبانه روز مي گوئيم : تصور ما از اين مدت مقرون است با تصور مقارنه خورشيد با نقاط مختلف يك دايره آسماني ، پس در واقع ابعادي را و مقارنه چيزي را با آن ابعاد به نظر آورده ايم،و از اين روست كه زمان يك شبانه روز را كميت مي دانيم ... پس حقيقت زمان اين نيست بلكه آن است كه به وجه ديگر در نظر بگيريم ، يعني به ادراك نفس در بياوريم.چشمانتان را بر هم بگذاريد و ذهن را از جميع امور مادي خالي كنيد ، و توهم اشياء و ابعاد و نقاط مختلف زمين را از خود دور ساخته و به درون نفس و ضمير رجوع نمائيد . آنچه در آن حال ادراك مي كنيد حقيقت زمان است.» با درك درست از همين زمان است كه نويسندگان نيمه اول قرن بيستم طرح داستاني و حركات شخصيت هاي خود را كه بر اساس زمان تقويمي و نظمي ثابت در تقدم و تاخر زماني صورت مي گرفت كنار نهادند. بر اساس همين برداشت از زمان ، بالاتر از همه ، مارسل پروست رمان شگفت انگيز خود "در جستجوي زمان از دست رفته" را نوشت. [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 8:2 ] [ ابوذر اولیائی ]
تفاوت هایی که بین رمان روان شناختی و رمان جریان سیال ذهن وجود دارد مربوط به حوزه ذهن انسان است. ذهن ما کل حوزه روندهای ذهنی را از پیش از آگاهی گرفته تا لایه های سخن آرایی عقلانی در بر می گیرد. رمان های روانی با لایه های سخن آرایی عقلانی سر و کار دارد ولی رمان جریان سیال ذهن با لایه هایی سر و کار دارد که پیش از لایه های ارتباطی و گفتاری است... در لایه های گفتاری عقل و منطق حاکم است ... از سویی دیگر در لایه های پیش از گفتار نظم و عقل و منطق حاکم نیست و بنا بر این نه ترتیب زمانی مطرح است و نه نظم منطقی و نه سانسور... نویسندگان مشهوری که چنین رمانی را نوشته اند جیمز جویس،ویرجینیا وولف،ویلیام فاکنرو هوشنگ گلشیری هرکدام برای در اختیار گرفتن موضوع و ارائه شخصیت ها شیوه های متفاوتی را به کار گرفته اند. به هنگام خواندن رمان های سیال ذهن ، در روند داستان به دنبال طرح یا نظم منطقی گشتن کاری بیهوده است و همین خود یکی از موانع بزرگ برای فهم درست چنین رمان هایی است. خواننده ای که به شیوه معمول داستان خوانی به سراغ این گونه رمان ها برود ، بی گمان راه به جایی نخواهد برد ، تنها زمانی به نتیجه خواهد رسید که از همان ابتدا برای فهم آن قدم به قدم در آن نفوذ کند و هم چون خود نویسنده زمان را از نو بسازد. زیرا در این گونه رمان ها ابهام جای هر گونه تمهیدی را می گیرد و خواننده از همان سطر اول بی مقدمه و به یک باره در وسط داستان قرار می گیرد . از این رو آگاهی از ویژیگی های چنین رمان هایی کمک بزرگی در درک درست آن به ما می کند. به عنوان مثال برخی از ویژگی های این رمان ها ذکر می گردد . 1) حذف روابط علّی و طرح داستان. 2) حذف یا کم رنگ شدن ماجرا یا داستان قصه. 3) عدم رعایت تسلسل زمانی. 4) حذف دانای کل (در واقع دخالت مستقیم یا غیر مستقیم نویسنده و ارائه تصویر از ذهن شخصیت واحد). 5) زبان استعاری ( به وسیله زبان استعاری است که نویسنده می تواند عقاید شخصی خود را به طرز نا معلومي در بافت کلی قصه بگنجاند). با این همه توجه نویسندگان نیمه اول قرن بیستم به ساختن این نوع رمان ها سبب به وجود آمدن شگرد ها و تکنیک های پیچیده ای در ابعاد گوناگون ساخت رمان ، از جمله شیوه روایت آن شد.از مهم ترین این تکنیک ها می توان اشاره ای داشت به شیوه های «حدیث نفس» و «تک گویی درونی » تفاوت این دو شیوه در این است که در شیوه «حدیث نفس» فرض بر حضور مخاطب است. از نویسندگانی که از این شیوه استفاده کرده اند می توان به ویلیام فاکنر، ویرجینیا وولف و هوشنگ گلشیری اشاره کرد.
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:35 ] [ ابوذر اولیائی ]
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 0:18 ] [ ابوذر اولیائی ]
باد که گیسوانت را به رقص در می آورد هر لحظه هزار بار دلم شهید می شود چونان چون هر لحظه که هزار بار دوستت می دارم
چشمانت که منبع ناتمام ، تمام جاذبه های عالم است چند گاهی است که مرا آشفته خویش نموده چندان که به هر چه نظر می گیری تا دیر زمانی در آن محو می شوم
و آن گاه وقتی به خود می آیم که تو را در آن نمی بینم
واما لبانت که به لطافت نسیم بهاری رویایی خوش برایم به ارمغان می آورد همواره متبسم چون غنچه نیمه بازی است که بوسه گاه عاشقانه عاشق دچار توست این همه را گفتم که کمی دلم سبک شود ازبغض عشق تو و بدانی که دوستت می دارم دوستت می دارم دوستت می دارم
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 22:20 ] [ ابوذر اولیائی ]
تمام كبوتران قلبم را براي تو سر مي دهم
در آن هنگام كه گونه هايت سيراب از بوسه گل هاي بهاري است و گيسوانت دستان خسته مرا نوازش مي دهد و تو خوب مي داني كه آينه ها ديگر تصوير مرا نشان نمي دهند! چرا كه ديري است در هم تنيده است شعر من و آغوش مهربان تو [ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 16:23 ] [ ابوذر اولیائی ]
موج تکرار زمان باز بر آشفت ز غم
سایه ای پیدا نیست
آسمان بغض ترک خورده خود را وا كرد
ومن اکنون
هیچم!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 14:7 ] [ ابوذر اولیائی ]
از عشق چه گويم اين دل خون است حال دل ما تو در نيابي چون است غم هاست در اين سراي دل از اين عشق وين راه زدل به عشق لاله گون است [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 8:0 ] [ ابوذر اولیائی ]
گله دارد دل من گله از درد عميق زجدا بودن ها كه جدا نيست ز ما وز همه خوبي ها كه دگر رنگ ندارند به رخ و از آن ابر كبود كه دگر باران را از سر بي مهري با دل تنگ قفس يار نكرد تا كه آواز كنان زير باران برويم هم صدا با دل خاك بوي آزادي را به تو تقديم كنيم دل من نالان است گله دارد ز خدا آن خدايي كه تويي چه كنم تن اين شيشه دل عالمي از سنگ شده دل من تنگ شده و فقط مي گويم چو گذر كردي از آن باغ قشنگ برسان ياد مرا به همان گنجشكي كه در آن نزديكي روي گل هاي انار نغمه ها سر مي داد و به او ياد بده كه دلم پر درد است! كه دلم پر درد است!
[ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 10:53 ] [ ابوذر اولیائی ]
![]() خواب مي بينم
زندگي را خواب مي بينم تمام پرنده هايي كه آسمانشان خط كشي شده است وپرواز را تنها وتنها در حجم خالي اين آسمان محکومند خواب می بینم
بی هیچ ملاحظه ای عریانی ماه از پشت قاب چشم را
سپیده را
شکستن سکوت را
وآنان که با صدای بلند پیر می شوند را
آری
خوب می بینم
خوب می بینم
خوب می بینم =============================================== منتظر نظرات شما هستم [ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 12:22 ] [ ابوذر اولیائی ]
![]() من مانده ام ودنیایی از سکوت چونان مترسکی خیره به جامه سپید دشت در حسرت صدای شیهه اسبها و سرشار از طعم تلخ انتظار گم شده بودم آیا؟ یا کسی مرا پیدا نکرد؟! اثری از خیابان نبود وچراغ قرمزهایش تا چشم کارمی کردخیال گندم ها بود که هوسناک قد می کشیدند و آفتاب گردان ها که حسرت شب پیش را در دهان مزه می کردند من گم شده بودم؟ یا خدا خسته از خدایی اش؟! چه کسی مرا آبستن این همه سئوال کرد؟ دختران بالغ دشت؟ دختران انتظار؟
یا قطاری که به حرکتش ادامه می داد؟ گم شده بودم آیا؟ نمی دانم شاید کسی مرا پیدا نکرد یکی بود و یکی نبود
ومانده ام
که من گم شده بودم
یاماهی که در بی کران آسمان با ابروهای برداشته و گونه های سرخ خود را برای دلبرش آراسته یکی بود و
یکی نبود با باری بر دوش و بی نهایت سکوت!
========================================
منتظر نظرات شما هستم [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 7:5 ] [ ابوذر اولیائی ]
دوري زمن با اين كه تو در قلب من چون هر نفس هر لحظه خانه كرده اي مي خوانمت اي هم سخن دنياي من درياي دل خشكيده است بي بودنت باشد بيايي در برش گيرد تو را هر لحظه سير از بودنت رسواي دل [ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 13:36 ] [ ابوذر اولیائی ]
باران ببار بر آشیان به خون خفته کلاغ بر حجم واژگون این خنیاگر پلید کز حنجره ش کسی نماندست در امان
بر ما که در جزیره مسموم خنده ها
بر ما که خسته ایم
آری ببار ببار وصبور باش
بشکفد! [ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 2:4 ] [ ابوذر اولیائی ]
كنار مي زنم غبار ديدگان عشق را به انتظار ديدن دوباره دلت ولي چه سود دلم دگر نمي چشد تو را به كام خود چو شهد كه تلخ مي كند تمام لحظه های بودنت مرا
چو مرگ [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:12 ] [ ابوذر اولیائی ]
ديوارهايي كه بلند و بلندتر مي شوند حوض ما و حوض همسايه و دو ماهي كه در پس اين مرز يكديگر را دوست دارند تك تك شما را به سكوت فرا مي خوانم تا بر پيراهنتان قلبي بدوزيد و هر شب درست راس ساعت 25 به فرصتي كه براي عاشقي يافته ايد فكر كنيد [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:12 ] [ ابوذر اولیائی ]
خلسه را خواهم ديد در تن نازك يك دانه انار زير اندام گياه خواب را خواهم برد به فرا سوي غم قرمز يك درد عميق خواب را خواهم برد خواب را خواهم برد به همان جا كه مرا بردي تو پاي آن تلخي سرد زير رگبار تگرگ [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:11 ] [ ابوذر اولیائی ]
سالها آرزوی تو وتماشای مبهم درختان همیشه پائيز اگر مي دانستي ، مي بايست همدم لحظه هاي تاريك ستاره اي كم سو باشي اما پرنده هايي كه مرا ديدند بالهايشان پژمرد وديگر برگي بر شانه درختان ديده نمي شود رفتگران از كار خويش بسيار خسته اند و من همراه با صداي خش خش برگها به انتظار نشسته ام تا باد كي آواز تو را به گوش من خواهد رساند. [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 8:5 ] [ ابوذر اولیائی ]
ديروز شانه به سري را با سنگ نقش زمين كردي
امروز گريه ات مي گيرد به سنگ زير پايت كه دردش آمده
فردا چه گونه مي انديشي با اين همه دل شكسته! دستهاي پينه بسته! [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 7:36 ] [ ابوذر اولیائی ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |